Menu

نیش خند

نیش خند دونی

ای شاعر دیروزی چون شمع نمی سوزی

ای شاعر دیروزی چون شمع نمی سوزی

محمدمهدی خانمحمدی

یک روز بهاری بود بیرون زدم از خانه
رفتم به نمایشگاه با مترو پایانه

دنبال کتاب شعر این ناشر و ان ناشر
تااین که رسیدم به «یاران چه غریبانه»

در ان طرف غرفه در قهقهه و مستی
یک دختر پانکی بود با زلف چلیپانه

در این طرف غرفه چون کشتی بی لنگر
کژ می شد و مژ می شد صد عاقل و فرزانه

این گونه پس از چندی یک چاپ کتابش را
در پاچه ی مردم کرد با عشوه ی رندانه

رد می شدم آهسته با قلب ترک خورده
شرمنده ی شرمنده از غیرت مردانه
::
ای شاعر دیروزی چون شمع نمی سوزی
جمعند ولی دورت افسانه و پروانه

اشعار فلانی نه، خوب است خودت گفتی:
«فریاد اباذرها ره بسته به بیگانه»

« خون است به دل هامان» از شیوه ی امرزوت
برگرد به آن دوران یاد آر زمستانِ...
1360

  • ای شاعر دیروزی چون شمع نمی سوزی


3/2Article Rating

ارسال نظر جدید

نام

ایمیل

وب سایت

در حال حاضر هیچ نظری ثبت نشده است. شما می توانید اولین نفری باشید که نظر می دهید.

اینجا کجاس؟!

از من بپرس !!!

بگرد!