Menu

رباعی

نیش خند دونی


رباعی

 از «عدل» هزار قصه گفتند ولي...

اين بسته کمر يکسره در خدمت ما... آن خسته جگر در طلب راحت ما... از «عدل» هزار قصه گفتند ولي جز «قسط» نشد آخر سر قسمت ما!  

در زد کسی، انگار که مهمان داریم در سفره گرسنگی فراوان داریم   امروز پدر ابرِ زیادی آورد مانند همیشه شام باران داریم
با آمدنت کمی به روزم کردی

با آمدنت کمی به روزم کردی تابیدی و ماه شب فروزم کردی هم سوخت دلم ز رفتنت، هم پدرم با رفتن خود، دوگانه سوزم کردی

امروز بیا چکامه ات را بنویس با دست خودت ادامه ات را بنویس حالا بلدم چطور بازی بکنم ای عشق! تو فیلم نامه ات را بنویس

کم زندگی مرا نمایش بدهید تابوت، برای من سفارش بدهید باید بروم گور خودم را بکنم لطفاً دو سه سطر مرگ را کش بدهید

خسته شدم از دست جلیلی که منم از شاعر هیچ زن ذلیلی که منم با جادوی عشق، کاش گنجشک شوم بیزارم از این کُروکودیلی که منم

عمری است که مشت بر درم می کوبند پا بر سر و روی باورم می کوبند مشتی کلمه مدام از شب تا صبح انگار که میخ در سرم می کوبند

عمری است که مشت بر درم می کوبند پا بر سر و روی باورم می کوبند مشتی کلمه مدام از شب تا صبح انگار که میخ در سرم می کوبند

خوش خط و تمیز و شیک، عاشق شده است افتاده به جیک جیک، عاشق شده است یک قلب کشیده است و تیری در آن خودکار سیاه بیک، عاشق شده است

کم نامه ی خاموش برایم بفرست از حرف پُرم، گوش برایم بفرست دارم خفه می شوم در این تنهایی لطفاً کمی آغوش برایم بفرست
صفحه 1 از 4ابتدا   قبلی   [1]  2  3  4  بعدی   انتها   

اینجا کجاس؟!

از من بپرس !!!

بگرد!