Menu

نیش خوان

نیش خوان

(آرشیو نویسنده سعید سلیمان پور ارومی)


در فروش  ناز ،    دلبر دبّه درمی‌آورد وقت امضا توی محضر دبّه درمی‌آورد گاه حتّی توی محضر می‌زند امضا ولی موقع رفتن دمِ در دبّه درمی‌آورد پشت چشمش را که نازک کرد و روی از من گرفت یعنی اینکه بار دیگر دبّه در می‌آورد از رقابت با قد او می‌دهد سرو انصر...

نقدهایی مثبت و نازکتر از گل بایدش دلبر ما را که تدبیر و تعقل بایدش خرده بر جمعیت زلفش اگر گیرد کسی بس پریشانی که از آن جعد و کاکل بایدش تا ببیند چند تار زلف او را چون کمند قدرت تصویرسازی و تخیل بایدش! چشم را چون شست و بعدش دید جور دیگری...

در دلم نیست از این پس هوس صهباییساقیا بهر من آور سبد کالایی!اولویت به خدا با من شیدا باشد«در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی»کیست مفلس‌تر از این شاعر‌ مسکین که منم؟«خرقه جایی گرو باده و دفتر جایی»بی تعلل سبدم را بده و شادم کنبه‌خدا گر ندهی کِش بروم از...

ای مدیران که در این دنیایید «یا از این بعد به دنیا آیید» «این که خفته‌ست در این خاک منم» از مدیرانِ قدیمِ وطنم! یاد آن دورۀ بشکوه، به‌خیر!  یاد آن لذّت انبوه، به‌خیر! جان‌نثاران همگی دورم جمع جمله پروانه و من همچون شمع پاچه‌ام تا که کمی می‌خ...

حکایت یکی را گرفتند در پارتی رهایش نمودند با پارتی! سه روز دگر باز شد بازداشت عمویش رسید و وثیقه گذاشت دوهفته دگر داد تشکیل «تور» در آن تورِ علمی(!) اُناث و ذُکور! همانروز شد جلب در خانه-باغ به همراه سی-چل نفر هم‌اَیاغ! پژوهندگانِ صفاجویِ «ت...

یکی از بزرگان به شکلی تمیز شنیدم که چسبید عمری به میز! چو گیسویِ مه‌طلعتانِ «طراز» مدیریت و عمر او شد دراز به هنگام نزعش ز خویشان کسی برآن میز زد زور بیجا بسی نشد کَنده میز از برِ  محتضر مگر شد از آن محتضر را خبر بزد شیشۀ قرص را  بر سرش که م...

در تن خسته و دلمردۀ من جان ،هدیه!شام تاریک مرا چون مه تابان ،هدیه!همچو بلبل به نوا آمدم از عشق رخشباغ آمال مرا سنبل و ریحان ،هدیه!«پدرم روضۀ رضوان به دو گندم بفروخت»روز مادر بدهد تا که به مامان ،هدیه!هدیه خوب است که همسایه به همسایه دهدمن به همسایه د...

مايه آرامش روح و روانم ‌اي بنر! عقل و تدبير و اميد و آرمانم ‌اي بنر! در عروسي و عزا و انتخاب و انتصاب بهر مسئولان تو باشي ارمغانم ‌اي بنر! بال در مي‌آورم وقتي نگاهت مي‌كنم مي‌كشي با خود به‌سوي آسمانم ‌اي بنر! اي‌ نشان عشق من بهر مديرانِ...

بحث حقوق آمد و شد پا حقوقدان! شد مایۀ امید دل ما حقوقدان! گفتند کارمند‌جماعت به پیش خود: شاید حقوق اضافه شود با حقوقدان! «مچکّریم»ها به هوا خاست بی‌هوا شادان شد از تشکّر آنها حقوقدان! صدروز چون گذشت به لبخند جانفزا سیمای خود نمود به سیما حقوقد...

چند روزی جناب «سپ ‌بلاتر» آمد و میهمان ایران شد وقتی آمد به سوی فدراسیون میزبانش رئیسِ خندان شد! * شخص «کفاشیان» به استقبال رفت فوری به ذوق و شوق تمام کاغذی را برون کشید از جیب خواند از روی آن:«هِلو، وِلکام!» * تا که خوش بگذرد به«سپ»، بردند...
صفحه 3 از 4ابتدا   قبلی   1  2  [3]  4  بعدی   انتها